۱۳۸۶ مرداد ۲۱, یکشنبه

از باد که مي وزد

پس سقوط

واژه از انحنای ذهن

واج آرائی ج به

جن زدگی جرقاجرق جراح جامد جرم جرس

جنون جایزه بر جانماز هوس

جر دادن قافیه تا انتهای نفس

که پشت میکند به قانون سعدی و رومی وهزار کس

سقوط آدمی ای که جزء به جزء

شعر خویش را می کاود

کلامی شاید نگفته ماند

هنوز اما شعری نسروده

که باز میایستد

در هذلولی شعر وصدا

آ ...آ... آ...

ص.د..............ا ا ا...

ص ..دا...می آید...

از کوچه های جدائی ..ئی.....ئی

ای.....این

این آغاز سرودن است

آیا که ناگاه

باد میبرد صدا را؟

میبرد باد صدا را؟

صدا را میبرد باد... باد-باداباد

صدارا که...

صدارا من که...

من که صدا را...

می آید اینک، صدا از دور دست حادثه

تمام میشود شعر

بی آنکه بدانی

کجا بوده ای هیچ

هیچ میدانی؟

(؟)

در سراسر دشت نیست جائی تا کنی فریاد

یا لباسی از برایت نیست

تا بدان پوشانی عورت را

-وین لباس عاریت پوشیده ای

تا ستر عورت را کنی یکسر

حیف ..بیهوده میکوشی

روز رفتست و شب رویاست...

هیچ نظری موجود نیست: