۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

Anonymous 5

من "همیشه" است که دوست دارم برقصم

۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه

آلزايمر

هر آنكه فراموش دمي

هوش مي

آنكه هر چيز در آينده كه مي – مي – مي

آنكه زن

آنكه پيرهن – چاك و عرق كرده و خندان لب و مست

آنكه زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

آنكه مست ، هست

بي هيچ بيش و كم

هر آنكه هوش مي ، فراموش مي ، در آغوش مي

آنكه ميگويد آري يا ميگويد نه ، آنگه برشت

يا جسارت آنكه ميگويد آري يا ميگويد نه ، آنگه برشت

فراموش ميشوم

گرم آغوش ميشوم ، لب تر ميكنم ، لب ميگزم ، ميخورم لب‌-‌ا‌‌-‌لب

آغوش ميفشارم ؛ نارنج ؛ تلي كرده برون سو ؛

بي آهو تر از آنيد ؛ به نيرو تر از آنيد

خيزيد و خز آريد .... همي دست بر اريد

بر آريد ؛ بر آريد ؛ برآريم و دعائي بكنيم ؛ زجائي بكنيم ، زجائي بكنيم

آنكه من ، كه من ميگويد مگريز ، ميگويد آنكه من ميگويم ، من نوشت

۱۳۸۶ بهمن ۶, شنبه

Anonymous4

دوباره هجده ساله شده ام!!

دوباره هج،هج،هج

هج، هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هج،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هق،
هه؛ ... رفت ما مانديم جا........

۱۳۸۶ دی ۱۱, سه‌شنبه

تا نيم ....

تا نیم شبان تکرار سقا که خانه

شام میبرد به خانه ی تکرار هر نیاز

تا صبحی که ناز – کنی و کوچه ها...

بگذار هوایی بخورد – کوجه ها ...صدا یٍ بچه ، چه ، چکه می کند-

شب تسلسل موها ت

پچ پچ ِ پیچک سحر آمیز هر باد

که می ریزد به ثانیه های نحیف بی تو

که می گذری ز نیم کوچه های اتصال پاره ، پاره ، پاره خط میشوم ، مهتاب

در کجای جهان ایستاده ام من

که ناگاه ، هجوم مصیبت بار تو آغازید

در کجا...

تا نیم شبان ِ تکرار سقا که خانه میبرد شام

فصل از انتها شروع میشود

فصل از تو آب می ... می ... می...

فصل از تو ناب می شود.

۱۳۸۶ آذر ۷, چهارشنبه

آن صبحدم، که دخترکان هراس

آن صبحدم

ممنوع که می‌جویدند ممنوع که می‌جوید

لباس عاریه‌ی وهم را از تن

آن صبحدم که تن

که مور ـ مور می‌شدم از ترس

آن صبحدم هراس طعمی نداشت

که ما ـ که ما مز ـ مزه کنیم

نرم‌نرم و گرم ـ شیر ـ هذیان و اسپند

مور دور کور

همه زخم زخم ناسور

تا قافیه ناگاه نبازیم ـ هر صبحدم

که مور مور می‌شدیم شیر سینه عریان، لباس وهن

هر صبحدم که آینه

رو ـ

رو می‌گرفت

سینه می‌تپید

وانگه نگه به فلاخن سبوی سرد

زهر ـ ای ـ چشم ـ

زهرای زهره زیر و زبر هِر و های و هو

زمزم ز راه بادیه زنگار زانیه، زوزه‌یْ ـ توحش انساني ژاک دوکور

انسان ماه نو ـ انسان هرزه‌رو

انسان هرزه‌رُو

هر صبحدم بشارتی‌ست

انسان بسان چه‌سان آنسان که‌سان آنسان لِسان، اما... نگه اما نگه اما نگاه

انسان ژاک دوکور ـ انسان آدمی ـ انسان غار قُل ـ انسان مقترء ـ قارالقوال و حال ـ انسان به‌سان حیف، آخر تمام می‌شود.

6/9/1386

۱۳۸۶ آبان ۱۶, چهارشنبه

از ياد که می..

مستانه از یادم میبری

مستانه از یاد

باد

یاد باد

باد ا باد

هر چه میگذری –

بر ساحل لنگرگاه ، باد میرود

زنده میشود زنده رود

دود ، عود ، دودِ عود

میخواند سرود، بر لب رود

سیاه چشمانِ زنده

بر دو جانب رود

مجالم نمیدهد دود

بر دو جانب رود

آنکه میگذرد ،

بر لب سرود

آنکه میگذرد

از هجای رود

میآید فرود....زود میشود

زود

هماره باد میآید و باد

میزند شانه موهاش

میخواندش در غبار تیره

زود فرو میآید

بر زانوانش بوسه، تکرار میشود

بر لبانش

عطش نفس میزند

ناز میکند

میکَند بنیاد

هستی زدود و عود میشود سرود

سیاه چشم مست میخواند سرود

هنوز نشسته

بر دو جانب رود

برهم نهاده چشم

سیاه شانه میزند

جامه میکند سیاه

آب

میتند تار

تار میزند

مستانه میزندو

از یادم میبرد...

15/8/86

۱۳۸۶ آبان ۵, شنبه

از حادثه که میگوید

می-میزنم-تاب

از تاب می

از تاب میبری

شکیبیدن خاطرات

معشوق می دمی-

ازتاب میبری

دستم،کمر،کمان،من میکشم کمانت

خم میشوی

نارنج،سینه،دایره

از هوش می – بری

من، انحنا

تو ،تن،من آینه

کمان

ناقوس میزنی

من میمکم ، من شیره، من عطش

می می زنی- من تاب- توشکیب

تو حادثه،من آینه

دستان خواهش من

انحنای زوج تو - با تیغه ها

من بارشم-

من مست ، تو عطش

۱۳۸۶ مهر ۲, دوشنبه

بعضی وقت‌ها که دل‌تنگ تو می‌شوم

خطوط را یک به یک

که تجزیه می‌کنم

بعضی وقت‌ها که دل‌تنگ تو می‌شوم

"دوست‌ات دارم" که نباشی

سردم کنند اگر

بادانِ هرچه باد

سردم کنند

هر زمان

در نیم‌شبانِ ساعتِ چرخ

در بوی آهک و مرگ

در بوی آهک و زنگ

بعضی وقت‌ها که "دوست دارم که" نباشی

دل‌تنگ می‌شوم

سردم کنند اگر

در وادیِ دستان مرگ

مرگ

آهکِ زنده می‌شود

در گلوگاه ترس

دل‌تنگ می‌شوم

من و آهک و سوتِ ترن

تا پیچ مرگ

تا احتضار هر نفس

مرگ‌ام شوی اگر

تو را تنگ می‌کِشم

می‌کِشم تو را وُ ناز می‌کنی

مرگ‌ام شو تا تو را کِشم

نازم توئی

که شانه می‌کنم‌ات

با پنجه‌های ترس

در پیچ هر ترن

در احتضار خط

در هر خَس ِ نفس

۱۳۸۶ شهریور ۱۶, جمعه

Anonymous3

«تنها یک مشکل به راستی جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. داوری اینکه زندگی ارزش زیستن را دارد یا نه.»

آلبر کامو

قوچی چند

بر کناره زوج نشسته‌اند

بر ماسه‌زاران

تنها ابر بود و باد

بر ماسه‌زاران

تنها آب بود و خاک

و چنین است

که کسی در هر اشارت صبح‌دمان

زمین را به شاباش صلا می‌زند

و دانه‌های الوان هر غروب

مشیّتی‌ست لاجرم

که زوزه‌ی سگان‌اش از یاد می‌برند

بر خرسنگ‌های خویش

نشسته زندگی

آرام و پایدار

و این‌همه هیچ نیست

جز پهنه‌ ای به ظاهر

در کانون خویش گام‌زنان

عاصی و جنون‌زده

تا با نظام خویش پنجه درافکند

گاه غروب اما

قوچان بر کناره

بر سنگ نمک لیسه می‌کشیدند

15/6/1386