·
تمامِ نقشِ خیالِ من ·
آرام فرو ریخت ···
هر نفَس غروبی بود ·
از آن سوی جهان ·
که بیآواز از دلِ شب میگذشت ···
آه در سینهٔ من بینام و نشان ماند ·
همچو دودی که از چراغِ خاموش برمیخاست ···
نفسِ خونِ غریبِ تو در ·
جانِ من آمیخت ···
و نرفت از دلِ من، ·
ماند و به تنهاییِ من زیست ···
قفس از بالِ خودش ·
خسته و سرگشته گریخت ···
باز در خویش فرو رفت و ·
به تکرار رسید ···
نفسم ···
در شبِ اندوه فرو ماند ·····
و سحر ·
پیشِ درِ بستهٔ جانم ···
تا ابد خفت ·····

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر