ما
در خویش
آهسته فرو ریختهایم،
چونان خانهای که چراغش
به دستِ باد سپرده شده است
صداها
از پشتِ پلکهای بسته
بیاجازه میگذرند،
چونان نسیمی که از ویرانه عبور میکند
تو گفتی: فردا
و بهار
در ما نماند،
در گذرِ سردِ زمان
از یاد رفت
دستها
در ظلمتِ نرمِ شب
نامِ هم را
به آهی کمجان
سپردند
ماه
بر شانهام
سنگین و آرام
میچرخد،
چونان اندوهی که
پایان نمیپذیرد
رفتگان
بیش از آناند که گفته آید
و جهان
از نبودشان
در خویش
سنگینتر میشود
و در پایان
هیچ نشانی نمانده است
جز راهی که
بیتو
به پایان نمیرسد

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر