۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

هی تو

ما 

در خویش
آهسته فرو ریخته‌ایم،
چونان خانه‌ای که چراغش
به دستِ باد سپرده شده است


صداها
از پشتِ پلک‌های بسته
بی‌اجازه می‌گذرند،
چونان نسیمی که از ویرانه عبور می‌کند


تو گفتی: فردا
و بهار
در ما نماند،
در گذرِ سردِ زمان
از یاد رفت


دست‌ها
در ظلمتِ نرمِ شب
نامِ هم را
به آهی کم‌جان
سپردند


ماه
بر شانه‌ام
سنگین و آرام
می‌چرخد،
چونان اندوهی که
پایان نمی‌پذیرد


رفتگان
بیش از آن‌اند که گفته آید
و جهان
از نبودشان
در خویش
سنگین‌تر می‌شود


و در پایان
هیچ نشانی نمانده است
جز راهی که
بی‌تو
به پایان نمی‌رسد


هیچ نظری موجود نیست: