۱۴۰۵ خرداد ۱۴, پنجشنبه

Anonymous 12

 ·

تمامِ نقشِ خیالِ من ·
آرام فرو ریخت ···


هر نفَس غروبی بود ·
از آن سوی جهان ·
که بی‌آواز از دلِ شب می‌گذشت ···


آه در سینهٔ من بی‌نام و نشان ماند ·
همچو دودی که از چراغِ خاموش برمی‌خاست ···


نفسِ خونِ غریبِ تو در ·
جانِ من آمیخت ···


و نرفت از دلِ من، ·
ماند و به تنهاییِ من زیست ···


قفس از بالِ خودش ·
خسته و سرگشته گریخت ···


باز در خویش فرو رفت و ·
به تکرار رسید ···


نفسم ···
در شبِ اندوه فرو ماند ·····


و سحر ·
پیشِ درِ بستهٔ جانم ···
تا ابد خفت ·····


۱۴۰۵ خرداد ۱۳, چهارشنبه

سایه/روشن

میانِ سایه و نور
می‌دویم
تا از خاموشی

هجاهای زنده بسازیم


بی‌آنکه بدانیم
کدام صدا
در پایانِ راه
ما را
فرا خواهد خواند


و جاده
در آغازِ خویش
به فراموشی می‌رسد
آهسته
بی‌هیچ قرار


نه آغاز
نه انجام
جز عبورِ بی‌امانِ باد


ما
رهگذرانِ بی‌نامِ زمان
نامِ خویش را
در مشتِ تردید
پنهان کرده‌ایم


و آسمان
بر شانه‌مان
سنگین و خاموش
ایستاده است


هر نفس
قصیده‌ای است
ناتمام و تب‌دار


و عشق
در دوردستِ نرسیدن
آرام
صدا می‌زند


بی‌آنکه بدانیم
آن صدا
رهایی‌ست
یا
بازگشتِ درد


هی تو

ما 

در خویش
آهسته فرو ریخته‌ایم،
چونان خانه‌ای که چراغش
به دستِ باد سپرده شده است


صداها
از پشتِ پلک‌های بسته
بی‌اجازه می‌گذرند،
چونان نسیمی که از ویرانه عبور می‌کند


تو گفتی: فردا
و بهار
در ما نماند،
در گذرِ سردِ زمان
از یاد رفت


دست‌ها
در ظلمتِ نرمِ شب
نامِ هم را
به آهی کم‌جان
سپردند


ماه
بر شانه‌ام
سنگین و آرام
می‌چرخد،
چونان اندوهی که
پایان نمی‌پذیرد


رفتگان
بیش از آن‌اند که گفته آید
و جهان
از نبودشان
در خویش
سنگین‌تر می‌شود


و در پایان
هیچ نشانی نمانده است
جز راهی که
بی‌تو
به پایان نمی‌رسد


۱۴۰۴ مهر ۹, چهارشنبه

شبانه

 شب،

پنجره‌ای‌ست بسته

و باد،

از لابه‌لای سیم‌های برق عبور می‌کند

مثل صدای زنی که گریه‌اش را فرو می‌خورد.


من ایستاده‌ام

بر لبِ مرزِ روشنایی و خاموشی،

با دستی که از لمسِ جهان جا مانده،

با چشمی که در تاریکی به جست‌وجوی رنگ است،


و همچنان امیدوار به روزی

که درختان از ریشه‌های خسته‌شان برخیزند،

و گنجشکان

از خاطره‌ی باروت و دود

رهاتر پر بزنند.


من همچنان امیدوار به توام،

به تو

که در عمقِ تاریک‌ترین ساعتِ تنهایی

مثل یک ستاره‌ی بی‌نام

چشمک می‌زنی.

۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۰, شنبه

های کو

 چشم‌ات یک شعله‌ست
در سرمای این پاییز

می‌سوزم آرام


۱۴۰۳ دی ۲۹, شنبه

هرچه باد

 


آن احساس عمیق امان

در این پیرانه سر

که هنوز

پرواز در تداوم است


و جاده،

که در خمِ خسته‌ی خویش

از بی مکان آغاز می‌شود،

به هیچ‌کجا نمی‌رسد.

و ما،

رهگذرانِ بی‌سرزمینِ باد

که آسمان را

با چشمانِ خسته می‌کاویم

و زمین،

زیر گام‌های تردیدمان

به صبوری

میفرساید


در هر لحظه،

هُرمِ نفسی در باد

که با خودش

قصیده‌ای ناتمام می‌آورد.

و ما،

میان سایه و نور،

می‌دویم

تا از سرنوشتِ خاموش

هجاهای زنده بسازیم،

بی‌آنکه بدانیم

کدام صدا

در پایانِ راه

ما را فرا خواهد خواند.

۱۴۰۳ دی ۱۴, جمعه

مردن به وقت دی ماه

 سایه‌ای بود بر دیوار،

آمد و گذشت بی‌صدا.

نه دستی آورد،

نه دستی برآورد.


نجوایی در باد بود،

گریخت، بی‌نام و نشان.

نه زخمی گذاشت،

نه مرهمی آورد


هر دو رهگذرانِ خواب‌اند.

هیچ نبودند جز وهمی گذرا.

ما ماندیم و سکوتی تلخ،

که حتی عبور را نمی‌پذیرد.

چند سالگی

 ما جوانی نکردیم،

درختی بودیم بی‌بهار،

شکوفه‌ای که در خوابِ زمستان ماند.


حالا،

پیری از کدام راه بیاید

وقتی هیچ جاده‌ای نرفتیم؟

وقتی هیچ خورشیدی بر ما نتابید؟


ما که نه آغاز داشتیم،

نه پایان.

نه پیر می‌شویم،

نه تمام.


۱۳۹۵ اسفند ۱۹, پنجشنبه

Anonymous15


با داس ها به ياس ها طعنه ميزنيم
ما داسِ ياسِ خوديم
از تن آلوده گي

                                                                                                                                           95/12/18

Anonymous14


اي دير به دست آمده
بانويِ آينه

اگر چند گاه پيش ازين
آمده بودي
سلام
سر اين پيچ ناگذير
مهمانمان بود

دريغا تو
دريغ از من
                                                                                                                                           95/12/18