ميخواستم شعري بسازم
شعري كه تو
چونان چلنگران كه داس
چونان برزيگران كه برنج
بيتي كه تو
بيتي تا برويد و بيتي كه بِدرَوَد
ميخواستم شعري بسازمت
دير آمدي اما
يا زود رفته اي...
هر آنكه فراموش دمي
هوش مي
آنكه هر چيز در آينده كه مي – مي – مي
آنكه زن
آنكه پيرهن – چاك و عرق كرده و خندان لب و مست
آنكه زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
آنكه مست ، هست
بي هيچ بيش و كم
هر آنكه هوش مي ، فراموش مي ، در آغوش مي
آنكه ميگويد آري يا ميگويد نه ، آنگه برشت
يا جسارت آنكه ميگويد آري يا ميگويد نه ، آنگه برشت
فراموش ميشوم
گرم آغوش ميشوم ، لب تر ميكنم ، لب ميگزم ، ميخورم لب-ا-لب
آغوش ميفشارم ؛ نارنج ؛ تلي كرده برون سو ؛
بي آهو تر از آنيد ؛ به نيرو تر از آنيد
خيزيد و خز آريد .... همي دست بر اريد
بر آريد ؛ بر آريد ؛ برآريم و دعائي بكنيم ؛ زجائي بكنيم ، زجائي بكنيم
آنكه من ، كه من ميگويد مگريز ، ميگويد آنكه من ميگويم ، من نوشت
دوباره هجده ساله شده ام!!
دوباره هج،هج،هج
تا نیم شبان تکرار سقا که خانه
شام میبرد به خانه ی تکرار هر نیاز
تا صبحی که ناز – کنی و کوچه ها...
بگذار هوایی بخورد – کوجه ها ...صدا یٍ بچه ، چه ، چکه می کند-
شب تسلسل موها ت
پچ پچ ِ پیچک سحر آمیز هر باد
که می ریزد به ثانیه های نحیف بی تو
که می گذری ز نیم کوچه های اتصال پاره ، پاره ، پاره خط میشوم ، مهتاب
در کجای جهان ایستاده ام من
که ناگاه ، هجوم مصیبت بار تو آغازید
در کجا...
تا نیم شبان ِ تکرار سقا که خانه میبرد شام
فصل از انتها شروع میشود
فصل از تو آب می ... می ... می...
فصل از تو ناب می شود.
آن صبحدم، که دخترکان هراس
آن صبحدم
ممنوع که میجویدند ممنوع که میجوید
لباس عاریهی وهم را از تن
آن صبحدم که تن
که مور ـ مور میشدم از ترس
آن صبحدم هراس طعمی نداشت
که ما ـ که ما مز ـ مزه کنیم
نرمنرم و گرم ـ شیر ـ هذیان و اسپند
مور دور کور
همه زخم زخم ناسور
تا قافیه ناگاه نبازیم ـ هر صبحدم
که مور مور میشدیم شیر سینه عریان، لباس وهن
هر صبحدم که آینه
رو ـ
رو میگرفت
سینه میتپید
وانگه نگه به فلاخن سبوی سرد
زهر ـ ای ـ چشم ـ
زهرای زهره زیر و زبر هِر و های و هو
زمزم ز راه بادیه زنگار زانیه، زوزهیْ ـ توحش انساني ژاک دوکور
انسان ماه نو ـ انسان هرزهرو
انسان هرزهرُو
هر صبحدم بشارتیست
انسان بسان چهسان آنسان کهسان آنسان لِسان، اما... نگه اما نگه اما نگاه
انسان ژاک دوکور ـ انسان آدمی ـ انسان غار قُل ـ انسان مقترء ـ قارالقوال و حال ـ انسان بهسان حیف، آخر تمام میشود.
6/9/1386
مستانه از یادم میبری
مستانه از یاد
باد
یاد باد
باد ا باد
هر چه میگذری –
بر ساحل لنگرگاه ، باد میرود
زنده میشود زنده رود
دود ، عود ، دودِ عود
میخواند سرود، بر لب رود
سیاه چشمانِ زنده
بر دو جانب رود
مجالم نمیدهد دود
بر دو جانب رود
آنکه میگذرد ،
بر لب سرود
آنکه میگذرد
از هجای رود
میآید فرود....زود میشود
زود
هماره باد میآید و باد
میزند شانه موهاش
میخواندش در غبار تیره
زود فرو میآید
بر زانوانش بوسه، تکرار میشود
بر لبانش
عطش نفس میزند
ناز میکند
میکَند بنیاد
هستی زدود و عود میشود سرود
سیاه چشم مست میخواند سرود
هنوز نشسته
بر دو جانب رود
برهم نهاده چشم
سیاه شانه میزند
جامه میکند سیاه
آب
میتند تار
تار میزند
مستانه میزندو
از یادم میبرد...
15/8/86
می-میزنم-تاب
از تاب می
از تاب میبری
شکیبیدن خاطرات
معشوق می دمی-
ازتاب میبری
دستم،کمر،کمان،من میکشم کمانت
خم میشوی
نارنج،سینه،دایره
از هوش می – بری
من، انحنا
تو ،تن،من آینه
کمان
ناقوس میزنی
من میمکم ، من شیره، من عطش
می می زنی- من تاب- توشکیب
تو حادثه،من آینه
دستان خواهش من
انحنای زوج تو - با تیغه ها
من بارشم-
من مست ، تو عطش
بعضی وقتها که دلتنگ تو میشوم
خطوط را یک به یک
که تجزیه میکنم
بعضی وقتها که دلتنگ تو میشوم
"دوستات دارم" که نباشی
سردم کنند اگر
بادانِ هرچه باد
سردم کنند
هر زمان
در نیمشبانِ ساعتِ چرخ
در بوی آهک و مرگ
در بوی آهک و زنگ
بعضی وقتها که "دوست دارم که" نباشی
دلتنگ میشوم
سردم کنند اگر
در وادیِ دستان مرگ
مرگ
آهکِ زنده میشود
در گلوگاه ترس
دلتنگ میشوم
من و آهک و سوتِ ترن
تا پیچ مرگ
تا احتضار هر نفس
مرگام شوی اگر
تو را تنگ میکِشم
میکِشم تو را وُ ناز میکنی
مرگام شو تا تو را کِشم
نازم توئی
که شانه میکنمات
با پنجههای ترس
در پیچ هر ترن
در احتضار خط
در هر خَس ِ نفس
«تنها یک مشکل به راستی جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. داوری اینکه زندگی ارزش زیستن را دارد یا نه.» آلبر کامو |
قوچی چند
بر کناره زوج نشستهاند
بر ماسهزاران
تنها ابر بود و باد
بر ماسهزاران
تنها آب بود و خاک
و چنین است
که کسی در هر اشارت صبحدمان
زمین را به شاباش صلا میزند
و دانههای الوان هر غروب
مشیّتیست لاجرم
که زوزهی سگاناش از یاد میبرند
بر خرسنگهای خویش
نشسته زندگی
آرام و پایدار
و اینهمه هیچ نیست
جز پهنه ای به ظاهر
در کانون خویش گامزنان
عاصی و جنونزده
تا با نظام خویش پنجه درافکند
گاه غروب اما
قوچان بر کناره
بر سنگ نمک لیسه میکشیدند
15/6/1386
بوسه؛ تبآلوده و گرم
بر دهان تکرار هفتههای سرد
یا بازی هزارتوی ظلمت آبی
به زیر دسته ورقهای سبز
یا رقص بادبادک کودکی
سقوطِ مداوم ِ پلکِ خمار ِ شب
آب؛ چشم؛
چشمه؛ها
چشمهها
یا بازی نگاه مضطرب
سر پیچ پسکوچههای اشتیاق
نهفته به خاکستر خالی هوس
و بوی هر قافیهی تنگ زندگی
که مجال وزن آزاد
شعرگونه بودن را
از قصیدهی بلند تکرار هرروزه
میرباید
و تکرار هر سلام به دست هر دست
و نگاه هر لب به بلوغ هر حس
پژواک جاودان هر
کلام که در ادبیّت، یا ابدیتِ
ذهن چون؛ هجو هجوم ِ
تازهی هر هوس
بهزیر زبان زندگی زنگ میزند.
تشویش هذیان هر اسپند
بر بام هر ذغال؛
که خون خاطرهی تو را
در شیههی سرخ هر غروب جیغ میزند
چشمان کودکیست
در آنسوی میز
گیج و گنگ
که مرا
ترک میکند.
زن
به زن بزن زن را بزن ـ مطرب
اینک از زن، ما آمده برون از زن
بزن، اینک بزن به زن
مطرب بزن راهی بزن، مطرب نوا
بزن
مطرب نوا
ساقی بزن، می بزن می، به زن
مغازله
زن
اینک من و این زن
معانقه
نشسته بر دو جانب تن
با تیغه هائی که بر دو جانب تَلی کرده
با نور که از غمزهی سینهها برون میتراود
زن میزده
من بار تن به زن آوردهام
زن، منـمی زنـنفسـنفس
طغرای زن، طغرای حادثِ زن
عرق میکند تن من
زن میتراود
من طرب، من طرب، من طرب
زن میتراود
بزن زخمه به زن
تار میگسلد، تا میییییگسلد
تو بزن زخمه
زخم میشود
تو التیام ِ... جراحتام اِی
اِی سلامتِ گیسوی پرشتاب
اِی عطش...
پس سقوط
واژه از انحنای ذهن
واج آرائی ج به
جن زدگی جرقاجرق جراح جامد جرم جرس
جنون جایزه بر جانماز هوس
جر دادن قافیه تا انتهای نفس
که پشت میکند به قانون سعدی و رومی وهزار کس
سقوط آدمی ای که جزء به جزء
شعر خویش را می کاود
کلامی شاید نگفته ماند
هنوز اما شعری نسروده
که باز میایستد
در هذلولی شعر وصدا
آ ...آ... آ...
ص.د..............ا ا ا...
ص ..دا...می آید...
از کوچه های جدائی ..ئی.....ئی
ای.....این
این آغاز سرودن است
آیا که ناگاه
باد میبرد صدا را؟
میبرد باد صدا را؟
صدا را میبرد باد... باد-باداباد
صدارا که...
صدارا من که...
من که صدا را...
می آید اینک، صدا از دور دست حادثه
تمام میشود شعر
بی آنکه بدانی
کجا بوده ای هیچ
هیچ میدانی؟
(؟)
در سراسر دشت نیست جائی تا کنی فریاد
یا لباسی از برایت نیست
تا بدان پوشانی عورت را
-وین لباس عاریت پوشیده ای
تا ستر عورت را کنی یکسر
حیف ..بیهوده میکوشی
روز رفتست و شب رویاست...