دوستت داشتن
بهانه ایست
که از همه زنان
بی نیازم کند
شعر بانوی بهمن
غزل شده
دوباره بخوانم
درگاه خانه بسته و
اندرون تهی
دوستت داشتن
بهانه ای نیست شاید
تقدیر ناگزیر من است...
30/8/87
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه
حتی اگر بهار...
صیحه میزند به ناگاه
به ناگاه
حتی اگر بهار نیاید
روح خامش من
به رغم همه ابرها
به خواهش تو نظر می کند
بیا کمی فاصله بگذار
بین هجای ِ من و تن
و لکنت خوف اندود ِ مرا در خود ،
نظاره کن
ببین چگونه تورا در آغوش می کشد
تنگ ،
چشمانم ،
ببین ،
معشوق رنگین ِ فصل ِ سرد
معشوق ِ من –
چونان نسیم در دل پسکوچه های ِ شرم
تن من ، حتی ردی بر تو به جا نمی نهد
-من از تمامی جاده ها می آیم
بر هر جاده ای نشسته چشم به راه
بر تن تو اما
ردی از من نیست
مرا افسون مکن
بگذار دوباره دستانم حقیقت ِ مانای تو باشد
بگذار آسایش تبناک خاطره
تعویذ ِ گردن ِ ثانیه باشد
بگذار تنها دمی ؛
اگرت سر ِ بوسیدنی هست هنوز
به خیره لجام ِ فاصله مگسل
اگرت سر ِ آن نیست
دوباره بجای ِ تو بنویسم
تا بی مرزی این همه انتظار
بی سبب صدایم مکن...
9/8/87
به ناگاه
حتی اگر بهار نیاید
روح خامش من
به رغم همه ابرها
به خواهش تو نظر می کند
بیا کمی فاصله بگذار
بین هجای ِ من و تن
و لکنت خوف اندود ِ مرا در خود ،
نظاره کن
ببین چگونه تورا در آغوش می کشد
تنگ ،
چشمانم ،
ببین ،
معشوق رنگین ِ فصل ِ سرد
معشوق ِ من –
چونان نسیم در دل پسکوچه های ِ شرم
تن من ، حتی ردی بر تو به جا نمی نهد
-من از تمامی جاده ها می آیم
بر هر جاده ای نشسته چشم به راه
بر تن تو اما
ردی از من نیست
مرا افسون مکن
بگذار دوباره دستانم حقیقت ِ مانای تو باشد
بگذار آسایش تبناک خاطره
تعویذ ِ گردن ِ ثانیه باشد
بگذار تنها دمی ؛
اگرت سر ِ بوسیدنی هست هنوز
به خیره لجام ِ فاصله مگسل
اگرت سر ِ آن نیست
دوباره بجای ِ تو بنویسم
تا بی مرزی این همه انتظار
بی سبب صدایم مکن...
9/8/87
۱۳۸۷ شهریور ۲۵, دوشنبه
Anonymous11
آنقدر خرد شدهام
که تمام قد
در سایهی سحرگاهت ، جای میگیرم...
مرا ببخش بانو
اگر میان این همه حرف
تنها تورا ...
اگر میان ِ این همه اعتراف ، تنها تو
مرا ببخش بانو
از تو، نه
از این همه ناکجاست
از این رخوت خواب آلود
که جای جای ِ تنم را به نام و نشانی میشناسد،
بانو ...
۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه
که شد و باز نیامد...
دستان تو از طعم اشک فراتر نرفت
پگاهی
که خون گلوگاه ترس را بر درید
وز پی
به تلبیس ِ ملبس
با یکی خنده بر لبان
پس ِِ سورمستی ، بی قاتقان را سخره میکرد
با دندانهائی قربانطلب
نشسته بر مذبح انسان
بخند کودک عریان ،بخند
به پاسی که هنوز ، مانده از شب
معصوم و مغموم ، چشمان تورا
نظاره میکنم ، مایوس و مغموم
چراگاه قدیسان هزار ساله میشوم
واکنون که ماران به من لانه کردهاند
با طرح خنده بر لبان و افسون ِ بر زبان
بکارت ِ بر بادشان را خونبها طلب میکنند
و خون ِ من در دهانشان ،
ونگاه من در نگاهشان ،
و نگاه من در نی نی نگاهت
مایوس و مغموم ،
و دستانت که بی مایه و سرد
تاوان ِ ماندن را نیارست کرد .
من از هستن ِ خود به خویش فرو آمدم
و این همیشه ادراک است
و این تحمل وظیفه ایست ، جبر مجبور ِ ثانیه که تاب میآوریم
دوست داشتن
تنها ، وظیفهایست
مرثیهایست ، که سوگواران ِ هزارساله
ردای اسامی بر دوش
چکامهاش سر میدهند
پگاهی
که خون گلوگاه ترس را بر درید
وز پی
به تلبیس ِ ملبس
با یکی خنده بر لبان
پس ِِ سورمستی ، بی قاتقان را سخره میکرد
با دندانهائی قربانطلب
نشسته بر مذبح انسان
بخند کودک عریان ،بخند
به پاسی که هنوز ، مانده از شب
معصوم و مغموم ، چشمان تورا
نظاره میکنم ، مایوس و مغموم
چراگاه قدیسان هزار ساله میشوم
واکنون که ماران به من لانه کردهاند
با طرح خنده بر لبان و افسون ِ بر زبان
بکارت ِ بر بادشان را خونبها طلب میکنند
و خون ِ من در دهانشان ،
ونگاه من در نگاهشان ،
و نگاه من در نی نی نگاهت
مایوس و مغموم ،
و دستانت که بی مایه و سرد
تاوان ِ ماندن را نیارست کرد .
من از هستن ِ خود به خویش فرو آمدم
و این همیشه ادراک است
و این تحمل وظیفه ایست ، جبر مجبور ِ ثانیه که تاب میآوریم
دوست داشتن
تنها ، وظیفهایست
مرثیهایست ، که سوگواران ِ هزارساله
ردای اسامی بر دوش
چکامهاش سر میدهند
18/6/87
۱۳۸۷ مرداد ۳۰, چهارشنبه
من از رفتن تن زدم...
از تاریکی نیست
از دلتنگی نیست
نه از چرک زخم ناسور ِگریه اندود
از تو نیست این گریه که بیامانم
امان بریده
یا یکی اندوه نیست
از پس ِ مرگ ِ بهمن
که شعر میدانست ، که شعر میدانست ، که شعر میسرود... که مرد
نیست، هیچگاه نبوده و نیست این
نفیر ِ تیر ِ مداوم ِ امتناع ، از چله غریب
از کدام چلهای ،از کدام قبیله
به خانه آمدم
با دریچهای به فراخنای ابدیتی ، که آرامش توئی
با دریچهای به ازدحام صداهای کودکی
نه ، گمان به غلط مبر
این، گمانی نیست حتی
خون ِ خاطره من است
بر رگ هر دیوار
بر آماس ِ هر لب
بر جوخه هر اعدام
طلب آمرزشیست شاید
...
که شد و باز نیامد..
از دلتنگی نیست
نه از چرک زخم ناسور ِگریه اندود
از تو نیست این گریه که بیامانم
امان بریده
یا یکی اندوه نیست
از پس ِ مرگ ِ بهمن
که شعر میدانست ، که شعر میدانست ، که شعر میسرود... که مرد
نیست، هیچگاه نبوده و نیست این
نفیر ِ تیر ِ مداوم ِ امتناع ، از چله غریب
از کدام چلهای ،از کدام قبیله
به خانه آمدم
با دریچهای به فراخنای ابدیتی ، که آرامش توئی
با دریچهای به ازدحام صداهای کودکی
نه ، گمان به غلط مبر
این، گمانی نیست حتی
خون ِ خاطره من است
بر رگ هر دیوار
بر آماس ِ هر لب
بر جوخه هر اعدام
طلب آمرزشیست شاید
...
که شد و باز نیامد..
۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه
پدر، آه پدر ِ بی لبخند
"عصمت به آینه مفروش
که فاجران ، نیازمند ترانند..."
احمد شاملو
از تند باد حادثه هرچند
تا گذر , ره , هنوز باقیست
لیک , زخمه ي انسان , به باد هر سان
رژه ی مکرریست که بر افقهای نگران
لرزان به ساق و ران
جنبش هر اعدامی فریاد را
به دار ثانیه آونگ
تنگ میکند میدان
خفته در گلوی مرگ
خوف , میوزد طوفان
به رقص در میاید شیطان
به هر تند باد ِ حادثه
که میتوفد گران بر گرده همگان
زمان زمان زمان
تا ثانیه تاب بیارد آنسان
و مرگ بر حظور تو ایستد اینسان
گلوی فاجعه پر زهر میکنی چون وهم
و به وهم موهوم آینه میخندی
"دریغا اشک ، که تو بودی"
و افسون باژگون نشینان ِ بابل چاه
دریغا ...
انسان انسان انسان
ژاژخای ِ تعویذگر ، سیاه پوشیده بالای منبر منات
اشک ِ حلقه بر چشمان ِ پر یاوه خویش
زنوئیدن از سر آغاز کردهاست
نان نان نان
پریشانی هر شب کودکان اعدام
اعدام به دست هر دام
دام دام دام
دامنکشان ، میرود اینسان ، دلبر من به خرام
رام رام رام
رام ِ آدمیتی موهوم
و به چنگال آفرینش دچار
و به چنگال آفرینش دچار
و به جبر زمان ، مجبور
انسان ، نان ، انسان
وز خمیر مایه ي استخوان
و هر سخن که پایان میابد به " ان "
وهم تلاقی پرواز و حادثه
به طعنه پوزخند میزنند خدایگان
میتوفند بر انسان...
آی آدمها...
بگذارید بخندد ، دوباره انسان...
که فاجران ، نیازمند ترانند..."
احمد شاملو
از تند باد حادثه هرچند
تا گذر , ره , هنوز باقیست
لیک , زخمه ي انسان , به باد هر سان
رژه ی مکرریست که بر افقهای نگران
لرزان به ساق و ران
جنبش هر اعدامی فریاد را
به دار ثانیه آونگ
تنگ میکند میدان
خفته در گلوی مرگ
خوف , میوزد طوفان
به رقص در میاید شیطان
به هر تند باد ِ حادثه
که میتوفد گران بر گرده همگان
زمان زمان زمان
تا ثانیه تاب بیارد آنسان
و مرگ بر حظور تو ایستد اینسان
گلوی فاجعه پر زهر میکنی چون وهم
و به وهم موهوم آینه میخندی
"دریغا اشک ، که تو بودی"
و افسون باژگون نشینان ِ بابل چاه
دریغا ...
انسان انسان انسان
ژاژخای ِ تعویذگر ، سیاه پوشیده بالای منبر منات
اشک ِ حلقه بر چشمان ِ پر یاوه خویش
زنوئیدن از سر آغاز کردهاست
نان نان نان
پریشانی هر شب کودکان اعدام
اعدام به دست هر دام
دام دام دام
دامنکشان ، میرود اینسان ، دلبر من به خرام
رام رام رام
رام ِ آدمیتی موهوم
و به چنگال آفرینش دچار
و به چنگال آفرینش دچار
و به جبر زمان ، مجبور
انسان ، نان ، انسان
وز خمیر مایه ي استخوان
و هر سخن که پایان میابد به " ان "
وهم تلاقی پرواز و حادثه
به طعنه پوزخند میزنند خدایگان
میتوفند بر انسان...
آی آدمها...
بگذارید بخندد ، دوباره انسان...
87/5/19
۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه
Devils also have wings
به بالهای زیبا دل مبند
به حرفهای زیبا دل مبند
براستی چشم بگشا
نوید آشتی از پی روزی بر نمی آید
به بالهای زیبا دل مبند
به پرواز کبوتران دل مبند
رهایی , قفسی است سترگ
آزادی , وه , که چه بی شرم است
به بالهای زیبا دل مبند
به نقشهای پر شاپرک دل مبند
نقشها دیگر تیره گشته
بالها دیگر شکسته
به بالهای زیبا دل مبند
به حرفهای دیوان دل مبند
به پرواز فرشتگان
شیاطین هم بال دارند...
به حرفهای زیبا دل مبند
براستی چشم بگشا
نوید آشتی از پی روزی بر نمی آید
به بالهای زیبا دل مبند
به پرواز کبوتران دل مبند
رهایی , قفسی است سترگ
آزادی , وه , که چه بی شرم است
به بالهای زیبا دل مبند
به نقشهای پر شاپرک دل مبند
نقشها دیگر تیره گشته
بالها دیگر شکسته
به بالهای زیبا دل مبند
به حرفهای دیوان دل مبند
به پرواز فرشتگان
شیاطین هم بال دارند...
۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه
در من این تو
محراب لبانت را به نماز مي ايستم
وقتي که ميخندي
اگر راست بگويم
نيمه شبان , که با نظام خويش مسلول و مسرور
پنجه در افکنده ام
راست اگر بگويم
در پيچها و ناگزيرها
ميان اين همه اعتراف که "توئي"
دوستت دارم
هجاي خالي ِ بين دو حرف اي
آن دريچه خردي
بر آفاق
که مادران آفتاب
هزار باره سلامت مي کنند
خنده ات
قوت ناگزير من است
از خود اختيارم نيست
در انتخاب يکي
از خود وخويش
محراب لبانت را به سجده مي نشينم
وقتي که
بي هيچ منيتي به اعتماد مينشينند
نيمه شبان که شب , از عصاره قرون
به رخساره زمان ميچکد
دوستت دارم...
وقتي که ميخندي
اگر راست بگويم
نيمه شبان , که با نظام خويش مسلول و مسرور
پنجه در افکنده ام
راست اگر بگويم
در پيچها و ناگزيرها
ميان اين همه اعتراف که "توئي"
دوستت دارم
هجاي خالي ِ بين دو حرف اي
آن دريچه خردي
بر آفاق
که مادران آفتاب
هزار باره سلامت مي کنند
خنده ات
قوت ناگزير من است
از خود اختيارم نيست
در انتخاب يکي
از خود وخويش
محراب لبانت را به سجده مي نشينم
وقتي که
بي هيچ منيتي به اعتماد مينشينند
نيمه شبان که شب , از عصاره قرون
به رخساره زمان ميچکد
دوستت دارم...
۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه
"سلام نوش ِ لیمویِ گس تابستانی"
حرمِ آتشِ افکنده در نگاه.
بانویِ فصلِ سرد.
....
از آسمان آمدی با کوله باری از ستارهها
"و لکه ابران سیاه،
لکه ابرانِ بیطاقتِ مداوم
چه بیمناکم از این لکه ابران
که دوستان زمینشان نامند
چرا که آری و آمین تو را از من میربایند
من از به هست آورندگانِ پیشامد بیزارم
که بوی لاشهیِ هزار ساله فلسفه میدهند
لکه ابران ِ سیاه، مرا بس دلگیر میکنند
چرا که تو را لکه دار میکنند
همه شوقهای من پرواز است
پریدنِ در تو"
و آنگاه، خزیدن ِ در نی نی نگاهات
بگذار دمی، تنها دمی در تو بیاسایم
بگذار تنها دمی در تو...
لختی حتی در گذرگاهی ناشکیب.
توان شکیبیدنام نیست
زنوییدنی نیز حتی
حادثه را، که تویی
-هجوم منحنیات را
بر دو پیکر سست.
بگذار به خوابت ببینم
ای حدیثِ آرزومندی ِ من
بر تارک غضبناک ِ هر سپیدهی صبح.
۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه
در این ...
در من، آن تبلور شعری
شاید
گمانی بر آنچه از خود دریغ داشته ام
هر روز عمر
تکرار آن حس ناباروری تو
به فروخوردن هر کلام
آن که نصیبی شاید از عشق دارد
کین توزانه
رخ تابانده
چهر آژنگ میکنی
ومن،
در انتهای این ناکجا
چراغ خانه ای را میپایم
که دیریست ، افروختن اش از یاد برده
دری را میپایم که دیگر باز نیست
اطاقی که هیچش چراغ نیست
شاید
گمانی بر آنچه از خود دریغ داشته ام
هر روز عمر
تکرار آن حس ناباروری تو
به فروخوردن هر کلام
آن که نصیبی شاید از عشق دارد
کین توزانه
رخ تابانده
چهر آژنگ میکنی
ومن،
در انتهای این ناکجا
چراغ خانه ای را میپایم
که دیریست ، افروختن اش از یاد برده
دری را میپایم که دیگر باز نیست
اطاقی که هیچش چراغ نیست
اشتراک در:
پستها (Atom)
