سایهای بود بر دیوار،
آمد و گذشت بیصدا.
نه دستی آورد،
نه دستی برآورد.
نجوایی در باد بود،
گریخت، بینام و نشان.
نه زخمی گذاشت،
نه مرهمی آورد
هر دو رهگذرانِ خواباند.
هیچ نبودند جز وهمی گذرا.
ما ماندیم و سکوتی تلخ،
که حتی عبور را نمیپذیرد.
سایهای بود بر دیوار،
آمد و گذشت بیصدا.
نه دستی آورد،
نه دستی برآورد.
نجوایی در باد بود،
گریخت، بینام و نشان.
نه زخمی گذاشت،
نه مرهمی آورد
هر دو رهگذرانِ خواباند.
هیچ نبودند جز وهمی گذرا.
ما ماندیم و سکوتی تلخ،
که حتی عبور را نمیپذیرد.
ما جوانی نکردیم،
درختی بودیم بیبهار،
شکوفهای که در خوابِ زمستان ماند.
حالا،
پیری از کدام راه بیاید
وقتی هیچ جادهای نرفتیم؟
وقتی هیچ خورشیدی بر ما نتابید؟
ما که نه آغاز داشتیم،
نه پایان.
نه پیر میشویم،
نه تمام.