به بالهای زیبا دل مبند
به حرفهای زیبا دل مبند
براستی چشم بگشا
نوید آشتی از پی روزی بر نمی آید
به بالهای زیبا دل مبند
به پرواز کبوتران دل مبند
رهایی , قفسی است سترگ
آزادی , وه , که چه بی شرم است
به بالهای زیبا دل مبند
به نقشهای پر شاپرک دل مبند
نقشها دیگر تیره گشته
بالها دیگر شکسته
به بالهای زیبا دل مبند
به حرفهای دیوان دل مبند
به پرواز فرشتگان
شیاطین هم بال دارند...
۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه
در من این تو
محراب لبانت را به نماز مي ايستم
وقتي که ميخندي
اگر راست بگويم
نيمه شبان , که با نظام خويش مسلول و مسرور
پنجه در افکنده ام
راست اگر بگويم
در پيچها و ناگزيرها
ميان اين همه اعتراف که "توئي"
دوستت دارم
هجاي خالي ِ بين دو حرف اي
آن دريچه خردي
بر آفاق
که مادران آفتاب
هزار باره سلامت مي کنند
خنده ات
قوت ناگزير من است
از خود اختيارم نيست
در انتخاب يکي
از خود وخويش
محراب لبانت را به سجده مي نشينم
وقتي که
بي هيچ منيتي به اعتماد مينشينند
نيمه شبان که شب , از عصاره قرون
به رخساره زمان ميچکد
دوستت دارم...
وقتي که ميخندي
اگر راست بگويم
نيمه شبان , که با نظام خويش مسلول و مسرور
پنجه در افکنده ام
راست اگر بگويم
در پيچها و ناگزيرها
ميان اين همه اعتراف که "توئي"
دوستت دارم
هجاي خالي ِ بين دو حرف اي
آن دريچه خردي
بر آفاق
که مادران آفتاب
هزار باره سلامت مي کنند
خنده ات
قوت ناگزير من است
از خود اختيارم نيست
در انتخاب يکي
از خود وخويش
محراب لبانت را به سجده مي نشينم
وقتي که
بي هيچ منيتي به اعتماد مينشينند
نيمه شبان که شب , از عصاره قرون
به رخساره زمان ميچکد
دوستت دارم...
۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه
"سلام نوش ِ لیمویِ گس تابستانی"
حرمِ آتشِ افکنده در نگاه.
بانویِ فصلِ سرد.
....
از آسمان آمدی با کوله باری از ستارهها
"و لکه ابران سیاه،
لکه ابرانِ بیطاقتِ مداوم
چه بیمناکم از این لکه ابران
که دوستان زمینشان نامند
چرا که آری و آمین تو را از من میربایند
من از به هست آورندگانِ پیشامد بیزارم
که بوی لاشهیِ هزار ساله فلسفه میدهند
لکه ابران ِ سیاه، مرا بس دلگیر میکنند
چرا که تو را لکه دار میکنند
همه شوقهای من پرواز است
پریدنِ در تو"
و آنگاه، خزیدن ِ در نی نی نگاهات
بگذار دمی، تنها دمی در تو بیاسایم
بگذار تنها دمی در تو...
لختی حتی در گذرگاهی ناشکیب.
توان شکیبیدنام نیست
زنوییدنی نیز حتی
حادثه را، که تویی
-هجوم منحنیات را
بر دو پیکر سست.
بگذار به خوابت ببینم
ای حدیثِ آرزومندی ِ من
بر تارک غضبناک ِ هر سپیدهی صبح.
۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه
در این ...
در من، آن تبلور شعری
شاید
گمانی بر آنچه از خود دریغ داشته ام
هر روز عمر
تکرار آن حس ناباروری تو
به فروخوردن هر کلام
آن که نصیبی شاید از عشق دارد
کین توزانه
رخ تابانده
چهر آژنگ میکنی
ومن،
در انتهای این ناکجا
چراغ خانه ای را میپایم
که دیریست ، افروختن اش از یاد برده
دری را میپایم که دیگر باز نیست
اطاقی که هیچش چراغ نیست
شاید
گمانی بر آنچه از خود دریغ داشته ام
هر روز عمر
تکرار آن حس ناباروری تو
به فروخوردن هر کلام
آن که نصیبی شاید از عشق دارد
کین توزانه
رخ تابانده
چهر آژنگ میکنی
ومن،
در انتهای این ناکجا
چراغ خانه ای را میپایم
که دیریست ، افروختن اش از یاد برده
دری را میپایم که دیگر باز نیست
اطاقی که هیچش چراغ نیست
۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه
وقتی تو نیستی...
وقتی گریستن تنها به تو میگوید
برو ، برو دیگر نمیخواهمت
وقتی که دیگر کسی برایت آواز پرنده ها را نمی خواند
"پرنده قرض نداشت ، پرنده فقط یک پرنده بود"
وقتی ...
دلت میخواهد
وقتی دلت تنگ است
وقتی که "شانه" میخواهی
وقتی " تو" نیستی
وقتی که گریه امانم نمی دهد
تنها با خود میخوانم :
"پرنده قرض نداشت ، پرنده فقط یک پرنده بود"
"پرنده قرض نداشت ، پرنده فقط یک پرنده بود"
این روزها همه دلتنگند...ماهِ من...
۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه
۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه
Anonymous 10
همچنان که پیش میرود
ستاره های اکلیلی
از آسمان به خاک می افتند
و قلبهای کوچک بازیگوش
از حس گریه میترکند...
ستاره های اکلیلی
از آسمان به خاک می افتند
و قلبهای کوچک بازیگوش
از حس گریه میترکند...
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه
آن شب که تو...
در اسباب مهیا
در رخت یک خواب
یا جالیز یک کنج
که تورا دست
میساید
که تورا میساید به من
عبور میشوی
و من میسایمت-
دستت بده
من منحنی، آه عشق
از دو نیمه تن – آه عشق در دو پاره خط
و عشق کاریست
که واجبانِ مرگ
بر تارک هر ، رختِ یک خواب
مینویسند...
من تاب میخورم
آواز میشوم
لب خواب میبرد
لب ناب میشود
دستت بده
دستت به تن
من ناز میکنم
ناز از کجا، تو تن
من پیرهن
...آه ، عشق کاریست
که واجبان صبح
بر خالی هر رخت
آواز میکنند
در رخت یک خواب
یا جالیز یک کنج
که تورا دست
میساید
که تورا میساید به من
عبور میشوی
و من میسایمت-
دستت بده
من منحنی، آه عشق
از دو نیمه تن – آه عشق در دو پاره خط
و عشق کاریست
که واجبانِ مرگ
بر تارک هر ، رختِ یک خواب
مینویسند...
من تاب میخورم
آواز میشوم
لب خواب میبرد
لب ناب میشود
دستت بده
دستت به تن
من ناز میکنم
ناز از کجا، تو تن
من پیرهن
...آه ، عشق کاریست
که واجبان صبح
بر خالی هر رخت
آواز میکنند
۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه
واحه
ماه نيست و تو نيستي
من و اين كنج خواب آلوده و سرماي گرماپيچ
من وتن لرزه ، آيين مغان
من و تن لرزه ي سيگارهاي مداوم امتناع
تو و جاده و پيچ و منتظر
من و پرواز و هيچ كجاي عالم كبود
اين بيگاه آشفته و دود مه آلود صدا
ماه در آبادي و ماه نيست
ماه در آبادي و هيچ نيست (هيچ با هيچ سخن ميگويد)
هيچكس،با هيچكس سخن نميگويد
سخن از پيچها و علامتهاي ناگزير نيست
از كوره راههايي كه از هيچ هجا باهم به هم – متصلند – بيگاه و گاه
در اقيانوس ظلمت و شبها ،به هم – با هم متصلند
شوخي بيگاه خرما ،ترنم لبهاي توست بر بستر آلوده ام
.
.
.
ماه نيست هيچ نيست
شب و ظلمت بي انحناي ستارگان
شب و معوج ِ خطوط خيابان- خطوط متصل –چون روابط انساني منفصل
من و گيج بخار مسموم
من و رود بي تموج الفاظ
در امتداد سكون خويش، الفاظ – تورا كم دارند –الفاظ
من ، هذيان و هزل و هر كه هر كه ما كه تا نها كه دانه ها و مرد ميشويم و بس
كه ران و جان و خون و خط و بستر و شگفت
من و شگفت و تو
من و شگفت و تن
تن از تو ناز میکند ، نیاز میکند ،من از تو - تن نیاز میکند
کجا ، زخانه ات ، به نیمه شب ، کجا
من از تو ناز میکنم ، نیاز میکنم
تو تاب من
نه ، ماهتاب من ،تو من ، تو تن ، تو پیرهن
تو ماه میشوی و من
به خواب میروم ، پگاه
تن از تو ناز میکند ، نیاز میکند ،من از تو - تن نیاز میکند
کجا ، زخانه ات ، به نیمه شب ، کجا
من از تو ناز میکنم ، نیاز میکنم
تو تاب من
نه ، ماهتاب من ،تو من ، تو تن ، تو پیرهن
تو ماه میشوی و من
به خواب میروم ، پگاه
اشتراک در:
پستها (Atom)
